رمان زندگی قلب ها 1
رمان زندگی قلب ها 1
2 مرداد 1395 ساعت 19:43 | بازديد : 40 | نويسنده : | ( نظرات )
- الهام الهام الهااااااااااااااام !
- هان چته وحشی گوشم کر شد اَه !
- من چمه یا تو ؟ دوباره داری کی رو دید میزنی ؟؟؟!
- من ؟ چرا چرت و پرت میگی حیف که دختر خالمی وگرنه نفلت میکردم ...
- بروبابا جوجه می بینمت ...حالا بگو که داشتی کی رو دید میزدی ؟یه بار نشد ما بیایم کوه این خانم دنبال شر واسه خودش نگرده !
خوب میدونستم که این نیوشا خانم دل نازکه وگرنه جلو بچه ها یه جورخیطش میکردم که دیگه به من کاری نداشته باشه .
- نیوشا به جان اون سینا کچلت ...
- الهاااااااااااااااااااااا ام !


دستاموبردم بالا وگفتم :
_خیلی خب بابا تسلیم ...داشتم به کنکورفکرمی کردم
_تویه چیزیت میشه ها ...حالا چراکنکور؟
_مطمئنم که تهران قبول نمیشم .توهم که اخلاق بابارومیدونی نمیزاره من شهردیگه ای برم!!!
_خب تااون موقع یه کاریش می کنیم...اها راستی به امین بگو اون خوب هواتوداره
امین داداش بزرگمه که 5سال ازم بزرگتره وعمران میخونه البته همین تهران
_اره بدفکری نیست...
همینجوری داشتیم حرف میزدیم که احسان دادزد:
_خانوم کوچولوها چراسرتونو انداختین پایین ودارین واسه خودتون میرین
_احسان مگه زبون ادمیزادحالیت نمیشه....هزاربارگفتم جلو این حامدشکم گنده به من نگو کوچولو!!!
احسان داداش دومیم .3سال ازمن بزرگتره و مکانیک میخونه بااینکه خیلی شیطونه ولی نمیدونم چطور تهران قبول شده
حامدهم پسرعمومه بیچاره زیادشکم نداره ها ولی من بهش میگم شکم گنده
_الهام خانوم داداش منو تنها گیراوردین؟؟؟؟
_مهتاب خانوم مونده تااین موزماررو بشناسی!
مهتاب دخترعمومه گرافیک میخونه و2سال ازمن بزرگتره ولی نیوشا 1سال ازمن کوچیکتره وداره پیش میخونه
_خب اینم حرفیه

- الهام خانوم من ! شکم گنده ام دیگه ؟!

- خب هستی دیگه !

- بچه یه کاری نکن بزنم داغون بشی ها !

- برو بابا ! داداشام عین شیر پشتمن !

هنوز حرفم تموم نشده بودکه موبایل احسان زنگ خورد .

- جانم .

- ...

- چشم عزیزم !

همینطور که داشت حرف میزد رفت بیرون . خاک برسر نذاشت حداقل کفن حرفم خشک بشه !

- بیا اینم از داداشت....پرید !

- چه خیال کردی ؟ اون یکی هست که !

- ولی من که نمیبینمش .

- مرگ ! حالا مثلاً میخوای چه غلطی بکنی ؟!

تا اومدحرف بزنه مهتاب گفت:

- بس کنید دیگه ! اعصاب واسه آدم شما دو تا نمیزارین !

- باشه ... بخاطر مهتاب بهت هیچی نمیگم شکم گنده !

حامد یه نگاه چپکی بهم انداخت . فک کنم شلوارم خیس شد .

_نیوشانگاه کن سینا کچله واردمی شود
تااسم سینارواوردم نیوشاسریع برگشت سمت در
_خب بابا بخاطرشوهرببین چه حرصی میزنه ها
_الهام اگه جرات داری وایستا تاحالیت کنم
منم زبونموبراش دراوردمو گفتم:
_عمرا
نمیدونم به چی خوردم که یهولنگام رفت روهوا وافتادم زمین
برگشتم سمت بچه ها ودیدم همینجوری درحال خندیدن هستن گفتم:
_یکیتون پاشه بیادبه من کمک کنه مگه نمیبینین بازمین یکی شدم
احسان همینجورکه داشت میخندید گفت:
_دراین یه موردازدست من کاری ساخته نیست
_کوفت احمقابیاین به من کمک کنین
_اجی جون به جای این حرفاسرتوبگیربالا
سرمو اوردن بالا همانا وسکته قلبی زدن همان
بابا این غول یافیل !!چراانقدبزرگه
خدایا من جوونم بابا من غلط بکنم ازاین به بعدبه حامدبگم شیکم گنده فقط خودت یه کاریش کن این نیفته رومن
شانس ندارم که همه به یه پسرخوشگل میخورن اون وقت ماروببین گیریه تریلی افتادیم
_خانم دستتون روبدین به من بلندشین
نه بابا رودل نکنی یه وقت .حیف که زورم به تو گاومیش نمیرسه
_نه...نه ممنون
_شما خوبین؟!
_نه...چرا..یعنی خوبم
_مطمئنید؟!
صددرصدغلط بکنم مطمئن نباشم
_بله شمابفرمایید
_باشه به هرحال معذرت میخوام
منم پررو پررو بهش گفتم:
_خواهش می کنم
همینجورکه داشت میرفت به هیکلش نگاه کردم
ولی خوب شدرومن نیفتادا وگرنه منوباکاردک هم نمیشد جمع کرد
بلند شدم رفتم سمت بچه ها
اینا هم که هنوزدارن میخندن
_لال مونی بگیرین...این دیگه چی بود من خوردم بهش؟؟؟!!!
احسان_فک کنم یه تریلی 18چرخ بود
_اره والله
احسان_الهام؟
_هان؟
احسان_هان چیه بی ادب
_بگوبابا
احسان_توهنوزتوشوکی؟!
_اره بابا اخه نمیدونی چی بود که .حالا نمیشدبه جای این بیفتم تو بغل یه پسرخوشگل
احسان_خفه شو بهت رودادما بچه پررو
_احسان یعنی یه جوعرضه نداشتی بیای جلو اون غول بیابونی؟!
تونمی فهمی اگه اون افتاده بود روم باکاردک هم نمیشد منو جمع کرد!!
زیرلب ادامه دادم:
همه برادردارن منم برادردارم
_داداش امین کجایی که به دادم برسی؟
احسان_هوابجی کوچیکه به جای غرغرکردن برو دعاکن که اون تریلی 18 چرخ نیفتا دروت
بعد دوباره همه شروع کردن به خنده کردن
_حامدخان نزارعهدی رو که همین چنددقیقه پیش بسته بودم روباطل کنما!!
حامددستس به سرش کشید وگفت:
_حالا چه عهدی هست که ارزش اینوداره که من نخندم؟؟!!
نیوشا_خب حالا زود بگو دیگه این وسط واسه ما کنفرانس گذاشته!
_نیوشاجان تو به اون سینا کچلت برس
سینا یکی ازبچه های تیتیش مامانی کوچه خالم ایناس که چندوقته گیرداده به نیوشا وچندروزپیش هم اومده خواستگاری نیوشا
حالا بماند که ماسراین خواستگاری چقدرخندیدیم
نیوشاهم رواسمش حساسیت داره
نیوشا_ایش .الهام جون به جونت هم بکنما اسم این مترسک ازدهنت نمیفته
_اخه عزیزدلم اسم دومادمون واسه چی بایدازدهنم بیفته؟!
_خفه....(کم مونده بودموهاشوبکشه)
مهتاب_باشه فدات شم توساکت شوببینیم این الهام چی میخوادبگه
درحالی که می خندیدم رو به نیوشا گفتم:
_دخترخاله ایناهم میدونن اگه دهنت بازبشه بستنش باخداست
تااومددنبالم کنه گفتم:
_توروخدابس کن اون سری که رفتم توبغل یه تریلی این سری معلوم نیست تو بغل کدوم خاوری بخوام برم؟!
حامد_اه الهام بگو حوصلم روسربردیا_خب با اون موقع که خدایه مرد عنایت کردتامنو بغل کنه بعدش که سرموبالااوردمودیدم تریلیه دعا کردم اگرنیفتادروم دیگه به توشکم گنده نگم
حامد_اخیش چه عجب
_هی اقاهه زیادبه شکمت صابون نزن چون اگراذیتم کنی دوباره لقب قشنگت برمی گرده سرجاش
_باشه بابا حالا چی شداون موقع یادمن افتادی؟!
بچه ها هم انگاردارن سیرک می بینن باچشای وزغیشون زل زده بودن به دهن من
_احسان اون دهنتوببندحالم بدشد
احسان_حرفتوادامه بده
_اخه میدونی چیه حامداون موقع درحال مقایسه ی تو واون تریلی بودم با خودم گفتم تو شکمت پیش اون اندازه یه نخوده
حامد_بروگمشودختره لوس سه ساعته ماروسرکار گذاشته
زیرلب گفتم:
ازبس خنگی
_چی گفتی؟!
_هیچی مهتاب فدات شه
مهتاب_ازخودت مایع بزارالهام خانوم
_چشم احسان فداش شه
احسان_نمیخواد کسی فدای این گامبوشه
همینجورکه می خندیدم گفتم:
_ببین حامد اینا خودشون بهت لقب میدن بعد اسم من بددرمیره
حامد_هه هه هه وکوفت
نیوشا_خدا بگم چیکارتون کنه بلندشین بریم پایین بایدبریم خونه مامانی
_کدومشون؟
_خره مامان مامانت دیگه
_اهان
روبه مهتاب وحامد گفتم:
_بچه ها شما هم بیاین حال میده
حامد_باشه اگه کاری نداشتیم میایم
احسان_پس اشکان و سپیده ودانیال رو هم باخودتون بیارین
راستی این سه نفر یعنی اشکان وسپیده ودانیال بچه های عمم هستن خیلی باحال وپایه هستنن
حامد_باشه میگم بهشون
************************************
مامان_الهام بدو برو اماده شو سه ساعت الاف تونشیم
_مامان جان شما کی معطل من شدین
بابا_قربون دخترم برم هیچ وقت بابا جان بروبالا حاظرشو
ازروی اپن پریدم پایین ورفتم پیش بابا:
_قربون تو بابای خودم که منو درک می کنی
بابا_برو پدرسوخته دیگه ازاین طرفداری ها ازت نمی کنما مامانت هم راست میگه
مامان هم درحالی که همینجوری غرغرمی کرد رفت تو اتاق
احسان_خرس گنده ازبغل بابابیا بیرون
_به توچه اخه
تااومددنبالم کنه پریدم تو اتاقم
داشتم کمدم رو زیرو رو می کردم تایه چیزی بپوشم که احسان بدون درزدن کلشوانداخت واومدتو اتاق
_توبازم عین یابوکلتو انداختی پایین واومدی تو؟؟؟؟!!
احسان_درست صحبت کن باداداش بزرگترت
_چی میشدیکذره ازاون امین یاد میگرفت........
امین_الهام ببین این خوبه؟
امین سرشو بالااوردوبه من که دهنم وامونده بود نگاه کرد
امین_احسان این چرااین مدلی شده؟؟؟!
احسان هم که فورا اتو اومد دستش روبه من گفت:
_بیااجی کوچیکه اینم ازداداش امینت
امین_چی میگی تو بچه؟؟
_امین من داشتم احسان روادم می کردم بعدتو مثل این احسان یابو کلتو میندازی ومیای تو؟؟!!
امین_اوم.....خب ببخشید .حالاببین این پیرهنم خوبه؟
_اره داداشی توهرچی بپوشی خوبه
احسان بحرف اومدهمینجورکه دا شت عین زنا دستاشوتکون میداد گفت:
خداشانس بده کاشکی ماهم همچین ابجی ای داشتیم
منم که ازحرکاتش خندم گرفته بود همینجورکه داشتم هلش میدادم بره بیرون لپش رو بوس کردم وگفتم:
_اجیت دورت بگرده جان من برو بیرون تالباسمو عوض کنم
_امین باتوهم هستما بیابروبیرون
امین_همینجوری؟!
نگاش کردم وگفتم:
_اره دیگه بروتواتاقت همین لباسا روبپوش
صورتشوجمع کردوگفت :
_یعنی منوبوس نمی کنی؟!
اخ قربون اون دل کوچیکت برم داداشی
_چرا بوست نمی کنم بیا جلویه ماچم به توبدم
لپش رواورد جلو منم یه بوس کردمشو گفتم:
حالا برو بیرون
امین_اخیش روحیه گرفتم
فورابیرونش کردم ورفتم سراغ لباسام
یه مانتو سفید باشلوارجین مشکی وشال حریرمشکی سرم کردم
ورفتم توحیاط منتظرمامان اینا
______
_اوف چه عجب اومدین
امین_انقدرغرغرنکن حالا خوبه تو یه بارزودتراماده شدیا
بابا_احسان برو درپارکینگ رو بازکن بریم که حسابی دیرشد
بعداینکه درپارکینگ روبازکرد مامان وبابا با ماشین بابا اومدن ومن وپسراهم باهم
تقریبا نیم ساعت تو راه بودیم که رسیدیم خونه مامان جون
چون ما یه خورده زودترازبابااینارسیدیم وایستادیم تااونا هم بیان بعدباهم بریم خونه مامانی
بعدازچنددقیقه مامان وبابا هم اومدن
بابا_خب بچه ها زنگو بزنین بریم تو
بعدازاینکه زنگوزدیم اشکان دروبازکرد
منم هرچی تن صداداشتم ریختم روسرم وگفتم:
_یوهووووووووووووووو بچه ها هم اومدن
امین_الهام مردم اینجازندگی می کننا چراصداتوبردی بالا
_خب حالا انگار چی شده
درروباز کردمورفتم تو
خونه مامانی توشمالی ترین قسمت تهرانه من که عاشق خونه مامانی هستم درو که باز می کنی یه حیاط 1000متری بایه عالمه گل ودرخت
انتهای باغ هم یه استخره بزرگه که هروقت همه ی بچه ها هوس اب بازی کنن میریم اونجا
داخل ساختمون هم دوبلکسه وقتی واردمیشی بایدچندتا پله بری بالا تا پذیرایی معلوم بشه تقریبا شبیه خونه خودمونه فقط خونه ما کوچیکتره
وقتی رفتیم تو من اروم اروم ازپشت پذیرایی رفتم سمت جایی که مامانی میشینه اخه همیشه یه صندلی مخصوص بالای سالن اختصاص داره به مامانی
اروم رفتمودستم رو گذاشتم روچشم مامانی
مامانی_دخترجون تو کی میخوای بزرگ شی
_الهه من فدات شم هروقت شما نوزادبشین منم بزرگ میشم
مامانی_پدرصلواتی توکه میدونی من افتاب لب بومم دیگه به گذشته برنمی گردم
_اولا خدانکنه.دوماخب منم بزرگ نمیشم دیگه
مامانی گوشمو گرفت کشیدو باشوخی گفت :
_بیخود می کنی
_چشم قربونت برم من همین امروزشوهر می کنم
مامانی_حیا رو خوردی یه ابم روش
_ااا مامانی خودتون دارین میگین
مامانی_خب به جای این کارابلند شو برو پیش بقیه
_چشم
همونجورکه بغل مامانی وایستاده بودم کمرم روخم کردم وگفتم:
_سلام برهمگی
اشکان_توروخدا اخه چرابه خودت زحمت میدی یهوبزارداری میری سلام کن
_چشم اون موقع هم سلام میکنم
خاله_به بچم چیکاردارین
خاله نسرین اولین واخرین خاله منه
مامانم یه خواهرویه برادرداره که دایی حسام وقتی من کوچیک بودم با اهل وعیال میرن کانادا منم تا حالا ندیدمش
فقط عکساشون رودیدم اینجوری که مامانی می گفت یه پسرو یه دخترداره سوگندوسبحان
خب داشتم می گفتم من عاشق خاله نسرینم
نیوشا_مامان اخه این تعریف کردن داره
_حالا که می بینی دارم
بعدرفتم پیش بچه ها نشستم
_بچه ها سپیده کجاست؟؟؟
سپیده_من اینجام خانومی
سریع پریدموازگردنش اویزون شدم
_الهه قربونت برم دلم واست یه ذره شده بود
سپیده _خدانکنه
دانیال_بس کن دیگه الهام
_اخه به شما چه تازشم اقا دانیال هرکی هرچی بگم بازم یه چیزی
ولی تو نبایدحرف بزنی
دانیال_چرااونوقت؟
_واسه اینکه تویه سال از من بزرگتری
امین هم که دید اگه ماروول کنه یکسره مغزمیخوریم گفت:
_راستی الهام فردا جواب کنکورا میا
تاامین گفت کنکوردوباره رفتم تولاک
اخه خداجون چیکارکنم بابارو حالا اگه بابا بزاره مامانو چیکارکنم
اشکان_باز که رفتی تو فکر؟!
_مطمئنم که تهران قبول نمیشم دلمم نمیخواد پشت کنکوری بمونم
حامد_حقته یه سال پشت کنکوربمون تا حالیت بشه
_یه چیزی بهت می....
این امینم که همینجور پابرهنه میادتوحرفم ایشششششششششششششششش
امین_منواحسان کمکت می کنیم بابا مامان رو راضی کنیم
_قول؟
امین_قول
_اخ جون
پریدم روسرامین و یه عالمه بوسش کردم
تابعدازشام هم با دعوا وجیغ وداد گذشت تااینکه کم کم همه بلند شدن که بریم
منم انقد خسته بودم توماشین خوابم برد
وقتی رسیدیم خونه احسان صدام کرد که پیاده شم
منم رفتم تواتاقمو وساعتو گذاشتم روزنگ تاصبح برم نتایجو بگیرم
بعدم همینجور که داشتم به فردا واینکه چی پیش میاد فک می کردم خوابیدیم....
وای این دیگه صدای چیه
دستمو درازکردمو گوشیوخاموش کردم
تازه داشت چشام گرم می شد که یادم افتادباید برم جواب کنکورم روبگیرم
_یاخدا
فقط خدا کنه تموم نشده باشه روزنامه
فوری لباس پوشیدمو اومدم بیرون
فقط تونستم یه یادداشت بزارم که میرم جواب کنکورم روبگیرم
رفتم نزدیک ترین دکه روزنامه فوروشی
اوه اوه اوه چه خبره اینجا
داشتم میرفتم جلو روزنامه بگیرم که یکی گفت:
خانم اگه میخوای جواباروببینی بیا این روزنامه رو بگیر
منم از خداخواسته گرفتم و شروع کردم به پیداکردن اسمم
الهام فرهانی
همچین جیغی کشیدم که همه برگشتن سمتم
اما چند لحظه بعد تخلیه شدم
حالا فقط اشکام داشتن با من قدم میزدن
ازاولش هم میدونستم تهران قبول نمیشم
یه تاکسی گرفتم به سمت دانشگاه امین
میدونستم الان کلاس داره ولی نمیخواستم برم خونه میدونستم اگه برم تیکه های مامان شروع میشه منم تنها جایی که به ذهنم رسید پیش امین بود
جلودرورودی دانشگاه بودم که زنگ زدم به امین
امین_جانم
با بغض گفتم
_امین
گریه مجالم ندادوشروع کردم گریه کردن
امین_الو الو الهام چراگریه می کنی عزیز دلم
چی شده
د بگو دیگه جون به لب شدم
هیچی نتونستم بگم فقط گفتم:_ کنکورم
امین هم انگار خیالش راحت شده بود باصدای ارومی گفت:
امین_همچین داشتی گریه می کردی گفتم چی شده....حالا کجایی؟
_جلودانشگاتون
امین_خیله خب همونجا وایستا منم کلاسم تموم شده دارم میام بیرون...
الان میام پیشت
-باشه
تلفن روقطع کردم ورفتم پشت به درورودی به یه ماشین تکیه دادم
داشتم گریه می کردم ازاونور هم داشتم خودمو نصیحت می کردم
الهام خاک برسرت تو که میدونستی تهران قبول نمیشی حالا چرا داری ابغوره میگیری اونم کجا جلو دانشگاه
درحال کلنجاررفتن با خودم بودم که یکی گفت:
خانم خوشگله بیام اشکاتو پاک کنم؟
اومدم جوابش روبدم که یکی ازپشت سرم گفت تو خیلی بیجا می کنی
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
دیدم یه پسره سبزه خوشگل داره بالبخند نگام می کنه منم اخم کردمو رومو برگردوندم
امین_اااا روزبه تو اینجا چیکار می کنی پسر؟
باشنیدن صدای امین برگشتم ولی چون پشتش به من بود منوندید
همون پسره که جواب مزاحمه روداده بود روزبه بود گفت :
روزبه:کارخاصی نداشتم فقط امروزبا یه سری ازبچه ها میخواستیم بریم بیرون که گفتم تو هم بیای باهم بریم
امین_باشه فقط وایستا من یه کاری دارم...
بعدبرگشت سمت خیابون ومنودید
به روزبه گفت:
امین_کارمم پیداش شد
باخنده داشت میومد سمتم منم عین این بچه سرتقا بادیدن لبخندش اشکام همینجورمیریختن
این روزبه هم انگاردمشه پشت سر امین قدم به قدم میاد
امین یه قدمیه من بود که گفت:
امین_من فدای تو بشم اخه انقدر اون کاغذمهمه که داری خودتو اذیت می کنی
منم بابغض گفتم:
تو....تو...فک...می کنی مهم نی...ست ولی واسه من مهمه
امین_مگه من نگفتم باقی کاراروبسپار به من؟؟!!
_خب...چرا
امین_پس این گریه کردنات چیه؟؟؟!!
روزبه_امین معرفی نمی کنی؟؟
به کلا این دوستای امین هم مثل اینکه عادتشونه پابرهنه بپرن توحرف ادم
امین دستشو انداخت دور گردنمو گفت:
امین_الهام فرهانی معماراینده وخواهرعزیز من
داشتم شاخ درمیاوردم این امین از کجا میدونست من معماری قبول شدم....نگاش کردم که انگار گرفت چی میخواستم بگم
خندیدو گفت:
امین_من نزدیکای صبح فهمیده بودم
روزبه هم اومد جلو وگفت:
روزبه_خوشبختم الهام خانوم
***************************************
نزدیک یه هفته عذاب اوررو گذرونده بودم اخرسرهم بااصرارپسراومامان! بابا راضی شد که من برم مشهد درس بخونم
میگم مامانم ولی نمیدونم چه طورمامان به نفع من صحبت کرد
خود مامان همیشه مخالف سرسخت این موضوع بود
حالا هم قراره فردا بریم مشهد تاکارهای اقامتم درست بشه ساعت 9صبح من وامین وبابا بلیط داریم
مامان میخواست واسم جشن بگیره نمیدونم چرا شایدبخاطرابروداری جلو بقیه حالا چراش بمونه ولی من مخالفت کردم
گفتم وقتی کارام درست شد اون وقت
ساعت 11رفتم بخوابم
قبل ازخواب یه باردیگه وسایلم رو چک کردم همه چی مامان گذاشته بود
نیم ساعت بعد خوابم برد خوابی که تازه شروع رقم خوردن زندگیم بودبابا_الهام باباجان پاشودخترم دیرمیرسیم ازپرواز جا میمونیما
چشاموبازکردموگفتم
_چشم بیدارشدم شماوسایل منو ببرین پایین منم الان میام
بابا_باشه بابا فقط عجله کن
فوری لباس پوشیدم واومدم برم پایین که یاداحسان افتادم ورفتم سمت اتاقش تاباهاش خداحافظی کنم ولی نبود
منم بیخیال شدمو رفتم پایین همه دورمیز نشسته بودن داشتن صبحونه میخوردن
_سلام به اهل خونه
مامان_سلام عزیزم بیا صبحونتوبخورکه دیرمیشه
فوری یه لقمه خوردموبلندشدم خیلی دیرشده بود مامان واحسان جلودربودن تاماروبدرقه کنن دراصل منو
_خب داداشی هوای مامان وباباروداشته باشیا ...تواتاق منم نروفضولی ....من واسه تموم وسایلام نشونه گذاشتم
احساان که سعی میکرد صداش روصاف کنه گفت:
_خب بابا انگارخودت چه تحفه ای هستی که اتا قت بخواد باشه
رفتم جلوبقلش کردم
_خیلی دوستت دارم
احسان_منم دوست دارم اجی کوچیکه به ما سر بزن
یه دفعه خندید
این داداشه منم هیچی سرش نمیشه غازقولنگه دیگه(این کلمه روازخودم دراوردم )
_ایشش نمیشه دودقیقه جدی باتو صحبت کرد
مامان_الهام دیگه سفارش نکنما مواظب خودت باش
_چشم مامان جون
مامان هم معلوم بودکه داره به زورخودش روکنترل میکنه که گریه نکنه تا یه وقت من ناراحت نشم
بعداز پندواندرزای مامان راهیه فرودگاه شدیم اونم به لطف دست فرمون امین دقیقا سرساعت رسیدیم
**********************
بابا_دخترم دیگه سفارش نکنما فک کنم تا شب دیگه هم اتاقیات بیان پرسجوکردم بچه های خوبین خودتم بعدازکلاسات زودبیا خونه
_چشم بابا حواسم هست
امین هم اومد جلو با من دست دادو گفت:
امین_میدونم ابجی من خیلی پاکترازاین حرفاست ولی گفتنش ضرر نداره یه کاری نکن جلو مامان بابا هم خودت وهم من که سفارشت رو کردم شرمنده بشیم
بوسش کردموگفتم:
چشم مطمئن باش
امین_خداحافظ
***************************
وامابرسیم به خونه ای که با4تاازدخترایی که اونا هم تودانشگاه من درس میخونن
یه اپارتمان 4طبقه که هرطبقش 2واحده ماهم طبقه اولیم
فک کنم تا یکی دوساعت دیگه بچه ها برسن
داشتم غذادرست می کردم که باصدای زنگ به خودم اومدم رفتم درروبازکردم
به چه هماهنگ هم هستن هر3نفرشون باهم اومدن
_سلام الهام هستم
یه دختره نسبتا تپل وبانمکی که هنوزنمیدونستم اسمش چیه گفت:عزیزدلم بزاربیایم تو بعدمعارفه رواغازمی کنیم
_اخ ببخشید بیاین تو بچه ها تا شما لباس راحت بپوشین منم شام رو اوردم
رفتم سمت اشپزخونه و وسایل ها رو اما ده کردم گفتم حالا که اولین دیدارما بزاریه خودی نشون بدم
خونه ای که اجاره کرده بودیم دوتا اتاق داشت که روبه رو هم بود بایه راهرو کوچیک که انتهاش سرویس بهداشتی بود ویه هال نقلی ویه اشپز خونه اپن کوچیک که پایین سالن بود
درکل خونه جالبی بود
همون دخترتپله بعداینکه غذاروخورد گفت:
_اخیش خیلی گشنم بوددستت دردنکنه عزیزم حالا برسیم به معارفه
خب اول از خودم اهل تهرانم و وهونجا هم با پدرمادرو خواهرم زندگی می کنیم واما اسمم: مریم هستم
_خوشبختم
_حالا من بگم
به دختری که کنارش نشسته بود ولاغرو سبزه بود نگاه کردم
اسمم مبینا تک دخترخونواده هستم و...
یه خورده فک کردو گفت:
مبینا_عاشق شیطنتم
بااین حرفش هممون خندیدیم
وبه دختری که پیش من نشسته بود نگاه کردم تقریبا میشه گفت شبیه هم بودیم چشای خرمایی وموهای خرمایی پوست سفید
_من که اخرین نفرم اسمم سحر یه داداشه بزرگترازخودم دارم که که کاناداست یعنی چندسالیه واسه درس رفته اونجا منم مثل مریم ومبینا تهران زندگی می کنم
_خیلی خوشبختم بچه ها واما من
الهامم دوتا داداش بزرگترازخودم دارم که جونم درمیره براشون ومنم تهرانیم
مریم_خب خداروشکرمعارفه تموم شد حالا بریم سراغ جاهامون
من و سحرباهم تویه اتاق ومریم ومبینا هم تویه اتاقبودن
واقعا بچه های خوبی بودن من که خیلی دوسشون داشتم
*********************************
مریم_اوهوی بلند شو دیگه عین این کوالا چسبیدی به این تخت
الهام_مریم دیشب نتونستم بخوابم ولم کن
مریم_نچ نمیشه امروز توباید بری نون بخری تازه بروبیرون یه هوایی هم به اون مغزت بخوره
_نمیخوام توبه جای من امروز برو
مریم_باشه دیگه
چنددقیقه گذشت ولی دیگه صدای مریم نیومد منم باخیال راحت داشت چشام گرم میشد که احساس کردم نمیتونم نفس بکشم
مریم_بروحیوون ... اهان حیوون... برو دیگه تندتر
سرمو برگردوندم دیدم بله
مامان کجایی که دخترت کمرخراب شد
یه جیغ کشیدموگفتم:
_چی فک کردین با خودتون بابا مثل فیل میمونین بعداومدین افتادین روی این کمرمن
مریم_حقته یانون یاسواری
مبینا_خودت فیلی من وسحر که نصفه توهم نمیشیم تازشم توماروبامریم اشتباه گرفتی عزیزم
مریم_خفه شو...کجا من چاق فقط یه خورده تپلم
_بمیرم برای اون یه خوردت مریم....مبینا من کجام بزرگه من باربیم عزیزم شما به 50کیلو میگین چاق...
سحر_نه ما میگیم گامبو
_تو یکی ساکت شو که وقتی تنها شدیم به حسابت میرسم
سحرهم باادا گفت:وااقاچنگیزماکه هنوزبهم محرم نشدیم
_خفه شو منحرف.....حالا مریم جای شکرش باقیه تونیومدی رو کمرم سحر ومبینا روهم به اندازه تو نمیشن
مریمم که حسابی قاطی کرده بود داشت میومد بشینه رومن که دستامو بردم بالا وگفتم غلط کردم الان میرم نون میخرم
مریم_پس زودترغلطت رو بکن وبرو نون بخر
_ببندنیشتو
لباس پوشیدمو دروبازکردم برم بیرون که محکم خوردم به یه چیزی
_اخ دماغم
سرمواوردم بالا ازچیزی که میدیدمومیشنیدم داشتم شاخ در میاوردم اونم نه دوتا 4 تا....
......

اینا دیگه کین ..کم مونده بودکه فکم بچسبه به زمین
من درحال فک کردن بودم بنگاه داره هم همینجورداشت اطلاعات میگرفت
اوه اوه اینا که مجردن
یا خدا 4نفرم هستن....خب خوبه دیگه نفری یه دونه به مادخترا میرسه...الهام خاک برسرت شما همه دختر تنها هستین اگه اینا ازاین اشغالا باشن میخواین چیکارکنین
یه خورده قیافشون رونگاه کردم ....نه بابا قیافشون نرماله....تو خاک برسر همینت مونده که قیا فه شناس بشی
من در حال تجزیه تحلیل اینا بودم که با یه صدایی به خودم اومدم
..._ببخشین خانوم ندیدمتون
نه مثل اینکه اینا خوشتیپن میتونیم باهم کناربیایم....اه خاک برسرت الهام تو تهران به اون بزرگی همچین عرضه ای نداشتی حالا اینجا دم دراوردی
..._خانوم چی شدین؟؟؟
منم موجی بودم وخبر نداشتما یه دفعه پاچه پسره رو گرفتم
_یعنی چی ادم به این بزرگی رو ندیدین....حالا اگه دماغم عملی بود میخواستی چیکار کنین
پسره چشاش 4تا شده بود این الان با خودش میگی این یا منگوله یاخودشو زده به منگولی
ولی خدایی این دماغم از قیافه افتاد
ولی خودمونیما همچین بدتیکه ای هم نیست ...خاک برسر چه لبایی داره...اوه اوه چشاش رو ببین انقدمشکیه که ادم خودش رو واضح توش میبینه ...موهاشو ....چه قدر ناز شده سربالا داده....حالا هرکی ندونه فک می کنه من همه مدلی از این دیدم که اینجوری میگم....چه چهارشونه هم هست...
چه قدرپررو بایه لبخند دخترکش گفت:
..._الان شما میخواستین به من بگین که دماغتون عملی نیست
اره می خواستم بگم بیا خواستگاریم که رودست پدرمادرم موندم منتظرتوام
بدون توجه بهش برگشتم سمت بنگاه داره وگفتم:
_ببخشیداقای...
بنگاه داره_سالک هستم
_بله....اقای سالک این اقایون نمیتونن اینجا زندگی کنن
خاک برسراین پسرای خونه ندیده فوری مثل این گروه سرود گفتن:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم یه لبخند زدم وگفتم:
_چون چ چسبیده به را
اخه الهام خاک برسرالاغت کنم من این چی بود که گفتی...اخه دخترتوسن خره حسن کچل روداری بعدا نشستی اینجا داری چرت وپرت میگی
بابا اصلا مگه حسن کچل خرداشت؟؟!!!خب لابدداشت دیگه
همون پسرپرروئه_بچه ها گیریه خوددرگیرافتادیم
بعدهمشون خندیدن
_رواب بخندین زبون به دهن بگیرین ببینم چی میخوام بگم
همون پسره_خب بگومادام
_اقای سالک خودتون باید متوجه شده باشین که همین واحد بقلی روهم دانشجوها کرایه کردن البته همه دختریم
حالایکی نیست بگه مگه وسط دخترا پسر هم میارن که اینجوری میگی
پسره_خب که چی؟
_ببین بچه پررو ماهمین الانشم باهم کنار نمیایم چه برسه به چندوقته دیگه
یه پسره دیگه ازاونور گفت:
ارشیا تو دودقیقه ساکت باش
پس اسمش ارشیا بود نه بابا چه اطلا عاتی به دست اوردم
..._خانوم اگه ما قول بدیم مزاحمت براتون ایجاد نکنیم چی؟؟!!
_خب شما چندلحظه وایستین تا من به دوستامم بگم
رفتم زنگ واحدمون روزدم که مریم کلش رو اورد بیرون بی توجه به اونا گفت:
مریم_هان....چته ....الهام تو که هنوزنون نگرفتی بابا کم مونده مبینا ماروبخوره
حالا من اینورانقدواسش چشم وابرو اومدم که فک کنم کج ومعوج شدم
مریم_بسم الله ...الهام توسالم داشتی میرفتی بیرون الان چرا اینجوری برگشتی؟!...اهان حتما دوباره میخوای سواری بکشم ازت...
منم امپرم زد بالا و گفتم:
_خفه شو گامبو گمشوبرو تو اونا رو صداکن این اقایون باهاشون کاردارن
مریم_من که اقایی نمیبینم ....کلک نکنه مردی ورونمیکنی
وای خدا اب شدم یکی بیاد منو جمع کنه
بادستم کله مریمو گرفتمو به سمت ارشیا ودوستان پرروش کج کردم
اونا هم انگاردارن سیرک می بینن یه ریز داشتن میخندیدن
مریم_خاک برسرم چرا زودتر نگفتی؟!
_مگه تو بااون زبونت اجازه دادی...حالا هم برو اون دوتا رو صدا کن بیان بیرون
ارشیا هم که داشت میخندید گفت:
_خانم ایرادنداره ادامه بدین داشتیم فیض می بردیم
مریمم سرخ شد بااین تفاوت که اون ازشرم ومن ازروی عصبانیت
برگشتم سمت ارشیا
(چه زودم پسرخاله شدم...ارشیا....چه اهنگیم داره صداش)
وباابرو گره خورده ناصرالدین شاهی گفتم:
_میخوام صدسال سیاه فیض نبری چپر چلاغ
دوستاش اول باتعجب نگام کردن ولی بعدش همشون زدن زیرخنده حتی سالک
حالا قیافه ارشیا خان دیدنی بود
تااومد یه چیزی بگه بچه ها اومدن
...

اینا هم چه زود تغییرچهره میدن...یه جوراومدن جلوی درکه هرکی ندونه فک می کنه چه مظلومن
رفتم جلو وکنارگوش بچه ها گفتم:
_خوب چندتا پسردیدین دارین مظلوم نمایی می کنینا!!!!
ارشیا_فک نکنم درست باشه 4تا پسرمتشخص رواینجا نگه دارین ودرگوشی حرف بزنین
_اوهک.....اون وقت پس چرا من پسرمتشخص نمی بینم
ارشیا_میبینی خانم فقط نمیخوای باور کنی
_شیطونه میگه....
سحر_ااا....الهام عصبانیت صبحت روچراسراین بنده خدا خالی می کنی؟!
الحق که پسرندیده اید....نه اینکه خودم دیدم....من که فقط احسان وامین رودیدم
ارشیا_الهام خانم راست میگن دیگه ما گناه داریم
یه نگاهی بهش انداختم تا حساب کاربیاددستش
_شما حواستون باشه که اون چایی که نخورده پسرخاله شدین نسوزونتتون
ارشیا_بله حواسم هست شما ادامه بدین
زیرلب گفتم:
احمق
ارشیا_لطف دارین
اوه این یعنی شنیدمن چی گفتم؟؟!!....خب بشنوه به درک حقشه.....واقعا خوددرگیری دارما
سالک_خب خانوما چیکارمی کنین؟...اگه واقعا نمیتونین بااین اقایون کناربیاین بگین یه جا دیگه براشون پیداکنم...
بازدوباره این گروه سرود فعال شد
..._نه اقاااااااااااااا
مریم_ماحرفی نداریم به شرط اینکه اینها هم به ما کارنداشته باشن
مبینا_اقای سالک شما میدونین که ما خیلی مظلومیم
ای بمیرین شما بااین حرفاتون اخه این سالک که شمارونمیشناسه بعدش هم تواین چنددقیقه فهمیده ازچه اوباشی هستیم...اینا از چنددقیقه دیگه ازماسواری می کشن
سحر_خداروخوش نمیاد که اینا این موقع سال اونم تواین گرما دربه دربشن
سالک_خب شما سه تا که راضی هستین فقط میمونه شما دخترم
بعدسردسته خلان (ارشیا)ودوستاش برگشتن به سمت من ومنتظرچشم به لب من دوخته بودن...اول راضی نبودم ...ولی چندلحظه بعدیه فکرشیطانی اومدتوذهنمو وگفتم چراکه نه
_اوم....خب منم حرفی ندارم
بعدازاین حرفم گروه سرودیه نفس صدادار کشیدن....مثل اینکه باورشون نمیشد من قبول کنم
سالک_خب خانوما واقایون ازالان بگم من هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم
یه لبخند شیطانی زدموگفتم:
_نه حاجی خیالتون راحت
ارشیاهم داشت مشکوک نگام می کرد
یه چشم وابروبراش اومدم که یعنی چیه اونم شونه بالاانداخت ...یعنی هیچی
چه نموداواییم خوبه ها نکنه لال بودم وخبرنداشتم....الهام پاک خل شدی...ایشششششش
سالک_خب پس من میرم دیگه
ارشیا_به سلامت حاجی دستتون دردنکنه
بعدازرفتن سالک برگشتم به سمت بچه هاوگفتم:
_خب خداروشکراززیرنون خریدن دررفتم...حالا بریم توکه خیلی گشنمه
ارشیا-چندلحظه صبرکنین خانوما
برگشتم سمتش یه لبخند زدوگفت:
ارشیا_فک نکنم درست باشه که همسایه باشیم واسم همدیگه روندونیم
بدون اینکه منتظرجوابی ازماباشه گفت:
ارشیا_بنده ارشیا هستم ...25سالمه و عمران میخونم...سال اخر
به پسری که بقلش وایستاده بود نگاه کردیم
-منم امیر هستم....24سالمه ومنم عمران میخونم
امیریه پسره سبزه رو وقدبلند بود که یه خورده تپلی بود
به پسری که بقل امیربود نگاه کردیم
یه پسرقدمتوسط صورت گرد وبا ته ریش
خب منم سروشم 23 سالمه ومکانیک میخونم
به پسری که به دیوارتکیه کرده بود وداشت به حرفای ما گوش می کردنگاه کردیم ولی مثل اینکه تو باغ نیست
چه خوشتیپ هم هست...قدبلند وچارشونه وبرنز
ارشیا_ای بابا...محمد توکه باززدی به خاکی
محمدسرشوتکون داد وگفت:
محمد_ببخشید ...محمدم...27 سالمه وبرق میخونم...البته چندسال دیر اومدم دانشگاه
مریم_خوشبختیم...من مریمم
ایول مریم خوشم اومد که خوب ضایشون کردی وشناسنامت رونذاشتی کف دستشون....بقیه هم به تبعیت ازمریم گفتن:
_منم مبینا
_منم سحر
تااومدم حرف بزنم ارشیا خان بدو بدو گفت:
ارشیا_وشماهم الهام خانم
_بله درست فهمیدی جناب باهوش....بچه ها بریم تو خسته شدم...اقایون خداحافظ
وبایه لبخندشیطانی ترکش کردم
همچین که درروبستیم بچه هاشروع کردن
وای چه قدنازبودن اینا.....چه قد خوشتیپ بودن.....وای مبینا اون پسره رو دیدی که توباغ نبود چه خوشگل بود!!!!
***********************************
_بچه ها پایه این یه بازی رو شروع کنیم
مریم_چی بازی ای؟
منم نشستم نقشمو بهشون گفتم ویه خنده شیطانی هم کردم..............
مبینا_اخ جون ....من میمیرم برای اینجوربازیا
مریم_قبول
سحر_ولی بچه ها گناه دارن ...الان خسته هم هستن
_تورو خدا این شیر خامه رو جمع کنین
سحر_بیشور...من شیر خامم؟؟؟!!!
مریم_عزیزم ازقدیم گفتن گربه رودم حجله باید کشت
سحر_اینطوریاس؟؟!!!!...باشه من حرفی ندارم
_خب بچه ها پس من ساعت 3 نصفه شب بیدارتون می کنم
همه باهم گفتن:قبول
شب موقع خواب دوباره کارایی که میخواستیم بکنیم رومرور کردم وساعتوگذاشتم روزنگ وخوابیدم...

ساعت نزدیکای 3صبح بود که بیدارشدم....به گوشیم نگاه کردم دیدم ده دقیقه ای تاانجام عملیات مونده
اول رفتم یه لباس پوشیده پوشیدم وبعدرفتم سمت اتاق مریم ومبینا .این دوتا خیلی خوش خوابن اگه ولشون کنی خواب اصحاب کهف میرن
...ولی بیچاره سحر بگی پخ بلند میشه
رفتم سمت تخت مریم وگفتم:
_مریم..مریم....مریم.... ایشالله خواب بری دیگه پانشی
مریم_مرگ....سرصبحی اون فکت روباز کردی داری یاوه میگی....اخه الاغ تو نمیگی مرغ امین بخواد دنبال جفتش بگرده بعد گذرش به اینجا بیفته ...یه امین بگه بدبختم
_خبه توهم....سرصبح فلسفه بافی نکن واسه من
رفتم سمت تخت مبینا تااونوهم بیدارکنم
برخلاف چیزی که فک می کردم بااولین صدا زدن بیدارشد
_بچه هاتاشما خودتونو جمع وجورکنین من برم سحروبیدارکنم
مبینا_خداخفت نکنه توهنوز اون هم اتاقیت رو بیدار نکردی عین عزرائیل افتادی رو ما
زبونمودراوردم وگفتم:
_دوست دارم خوش خواب
تااومد جواب بده مریم گفت:
مریم_توروجان هرکی دوست دارین بس کنین...سره صبح حوصله دارینا
****************************
_خب بچه ها فهمیدین که هرکدوم بایدچیکار کنین؟
سحر_اره دیگه
مریم_پس بزنین که بریم
_من دارم میرم یکی جلودرواحدما وایسته کشیک بده....سحرتوهم اون روغن چرخ خیای رو ازمریم بگیر بده من
.......
سحر_بیا
سرمو بردم بالا وگفتم:
_خدایا تو که منوخوب میشناسی....پس این یه موردروهم ازمن ندید بگیر
خدایا به امیدت
بعدشروع کردم به خالی کردن روغن جلوی درورودی پسرا انقدهم زیادریخته بودم و که خودم هم میترسیدم یه باربرم روشون
_خب بچه ها روغن کاری هم تموم شد
هممون برگشتیم سمت مبینا
مبینا_حالا نمیشه یکی دیگه به جای من این کارروبکنه اخه میترسم نتونم خودم ونگه دارمو بخندم
مریم_نچ نمیشه..متخصص این کارتویی
مبینا_خب من دارم میرم شما هم به موقع این درروبازکنین ها
سحر_باشه
سحر_بچه ها فقط یه مورد....بااین سروصدایی که ما میخوایم بکنیم مطمئنیدهمسایه ها بیدار نمیشن؟؟!!
مریم_خیالت راحت ما سرشبی رفتم اطلاعات جمع کردیم ...طبقه چهارمیا فقط هستن که اوناهم پیرمرد پیرزنن گوششون سنگینه دو طبقه دیگه نیستن
_سوالاتون تموم شد؟؟11
بچه ها سرشونو تکون دادن
_خب الان مریم تو وسحر اب یخاتون اماده است؟
مریم_اره ...واسه تورو هم گذاشتم پشت در
_مبینا هروقت ما سروصدا کردیم توهم درایناروبزن وبگوسریع بیان بیرون خونه خطرناکه...
مبینا_اکی
بچه ها همتون سرجاتون وایستین
سحر تو هم یه نفس خوب شیپور میزنی ...1 2 3 گفتم تو هم شیپورروبزن
سحر_باشه
_ 1 2 3
کانال کانال ...کانال فروکش کرد ....بیاین بیرون سریعتر
مبینا_ارشیا خان ....پسرا بیاین بیرون خونه خطرناکه ...بدویین ...
مبینا همینجوری داشت دررو محکم میکوبیذ که یه دفعه در باز شد ومبینا سریع رفت کنار واین خنگای خدا هم بدون اینکه چشاشون رو باز کنن میدوییدن...که رسیدن جلو در هر4نفر باهم لیزخوردن وماهم درواحدمون رو که روبه رو درورودی اینا بود باز کردیم
.... اینا که لیز خوردن ...یکی خورد به در ویکی به دیوار ...که ارشیا لیز خوردومستقیم اومد توخونه ما وخورد به دیوارراهرو ....ماهم نامردی نکردیم روسر هرکدو مشون یه سطل اب یخ ریختیم...که بیچاره ها فک کنم تازه اون موقع فهمیدن چی به چیه
....
ما 4نفرهم از خنده روده بر شده بودیم
محمد_خانوما کارتون اصلا شایسته یه دخترنبود...
بعدرفت تو ودررو محکم کوبوند بهم
سروش ومحمد هم سری از تاسف تکون دادن ورفتن
موند ارشیا خان
ارشیا_خیلی بچه این....واقعا که.....
رفت سمت واحدخودشون....که قبل ازاینکه بره تو گفت:
ارشیا_منتظره یه تلافی باشین
اینو گفت ورفت تو ودروبست
مریم_عجب غلطی کردیما به حرف الهام گوش کردیم
اینا همینجور داشتن چرت وپرت می گفتن ولی من نمیدونم چرا از حالت ارشیا تو دلم خالی شد
یه احساسی مثل ترس.....
*********************************************
سحر_بچه ها بدویین که کلاس یه ربع دیگه شروع میشه

مریم_بریم....که این استاد مامانی رو ازدست ندیم
_احمقی دیگه
مریم_چرا ؟
_اخه تو به کچل میگی مامانی
مریم یه خرده فک کردو گفت:
مریم_نه بابا تو ظاهر قضیه رو نبین باطنش روببین که چه قد نجیب و....پولداره
_اهان....پس بگو مرگت چیه....تو پولش رو میخوای...
مریم_یه چیزی تو همین مایه ها
همینجوری که داشتیم بحث می کردیم رفتیم سرخیابون منتظر تاکسی
مبینا_اقا دانشگاه....میبرین
راننده_بیاین بالا ابجی
****************************************
مبینا_مریم ....اقاتون که حلقه دستش بود
مریم_اره دیگه همه واسش سرودست میشکونن
سحر_بچه ها بریم این کافی شاپ سر چهارراه من خیلی گشنمه
_ایول خوب شد که گفتی ....بزن که بریم
مبینا_ما هم که اینجا برگ چغندریم دیگه
سحر_دورازجون برگ چغندر
******************
_بچه ها من کیک وقهوه میخوام شما چی؟
مریم_منم قهوه وکیک
مبینا_من بستنی شکلاتی میخوام
_سحرتو چی میخوای؟
سحر_خیلی دوست دارم بستنی بخورم ولی خیلی گشنمه....منم همون قهوه وکیک رو میخوام
_خب پس خودت پاشو برو سفارش بده
سحر_خودت برو به من چه
_سحر تو میدونی که من امروز خریت کردم پاشنه بلند پوشیدم الان هم نمیتونم راه برم...فدات شم
سحر_خیلی خب بابا خرشدم
سحر که رفت سفارش بده منم به این 2 ماهی که از همسایگی ارشیا اینا با ما می گذشت و شروع کلاسها واینکه ارشیا ودوستاش تو دانشگاه ما درس میخوندن فک می کردم واینکه این چندوقته خوانوادم رو ندیده بودم
_اه
مبینا_چرا اه میکشی؟
_دوماه داداشامو ومامان بابام رو ندیدم خیلی دلم براشون تنگ شده
مریم_منم دلم واسه خونه یه ذره شده مخصوصا غذاهای مامانمو
سحر_خب کاری نداره که هفته دیگه همه باهم میریم
مریم_سفارش دادی؟
سحر_اره
_خب چه طوری اونوقت؟
سحر_من هفته دیگه داداشم میادایران ...میخواستم وقتی مامانم کارت دعوتاروفرستاد بهتون بگم....ولی دیگه زودتر میگم
هفته دیگه سینا میاد...مامان هم برای عزیز دردونش داره جشن میگیره 5شنبه....خوشحال میشم شما هاهم بیاین
مبینی_چراکه نه ...همین فردا میریم بلیط میگیریم واسه هفته دیگه
منم ازذوق دستامو کوبیدم بهم وگفتم:
_اخ جون
داشتیم درباره رفتن به تهران حرف میزدیم که چندتاپسراومدن ویکیشون گفت:
خانما اجازه میدین پیشتون بشینیم
مریم یه اخم کردو گفت:
مریم_نخیر....بفرمایین
همون پسره دوباره گفت:
اخه چرا؟
مریم دوباره خواست جوابش رو بده که یه صدایی از پشت گفت:
_چون جا ماست...
هممون برگشتیم پشتونگاه کردیم دیدیم...بله...ارشیا خان ودوستانشون هستن
....

پسره برگشت سمت ارشیاو گفت:ببخشید فک کردم صندلی ها خالیه
ارشیا هم یه نگاه چپکی انداخت که فک کنم پسره خرابکاری کرد توشلوارش
محمد_ارشیا بیا بشین دیگه چراسرپا وایستادی
به ....من گفتم تواینا این محمدبی زبونه که قربونش برم زبون داره اندازه شیلنگ
سروش_سلام خانما
مبینا_سلام ...شما اینجا چیکار می کنین
سروش_اگه مزاحمیم بریم
سحر_نه این حرفاچیه ....بفرمایین بشینید
داشتن باهمدیگه صحبت می کردن ولی نمیدونم من امروز چرااینجوری شدم یه باردوست دارم صحبت کنم ...یه بارهم فقط دوست دارم گوش کنم به حرفاشون
مریم_الهام...الهام
سرمواوردم بالا ونگاش کردم
مریم_کجایی دختر ...گوشیت داره خودش رو میترکونه..
گوشیمو نگاه کردم برق از کلم پرید دوتا تماس ناموفق ازامین داشتم یکی هم از حسام
سحر_حداقل جواب اینکه رو بده
به پسرانگاه کردم دیدم همشون دارن منو نگاه می کنن
منم باخیال راحت گوشیموبرداشتم
_جانم
حسام_کوفته جانم....دختره بی حیا کجایی که این خراب شدت رو جواب نمیدی
خندیدموگفتم:
فدات شم مثل اینکه یادت رفت این خراب شده رو خودت برام خریدی
حسام_ااا....راست میگی؟؟؟!!.....پس چرا خودم حواسم نبود
صدای امین ازاونوره خط اومد که می گفت گوشیوبده من
حسام هم داشت سربه سرش میذاشت
_حسام...امین منواذیت نکنا ....وگرنه حسابت بامنه...
امین_چاکریم ابجی خانوم...
_مابیشتر
داشتم به پرت وپلا های حسام گوش میدادم که یکی باپاش زدتوساق پام ...ازدرد صورتم مچاله شد
سرمو اوردم بالا که دیدم مریم باچشم وابروارشیا رو نشون میده...برگشتم سمت ارشیا که دیدم داره بااخم منو نگاه میکنه....تانگاه منو رو خودش دید سرش رو اناخت پایینوبافنجونه مقابلش بازی کرد
اینم یه چیزیش میشه به خدا....ازمن گفتن بود
حسام_ابجی خانم گوشت بامنه
بدون اینکه نگام رواز ارشیابگیرم گفتم:
_اره ...بگو
حسام_میگم ...هنوزبی عرضه ای یه شوهرخوب پیدانکردی؟؟؟
خندم گرفته بوداین برادرمنم مشکل اخلاقی داره
_نه قربونت برم ...اگه مردی خودت بیاجلومنم پشتت روخالی نمی کنم
بااین حرفم فک ارشیا منقبض شد....نمیدونم چرابااین کارش تودل منم خالی شد....خدایااین چه دردیه چندوقته انداختی به جونم....
پس بگو اقا مشکلش چیه فک می کنه دارم با معشوقم حرف می زنم....طفلکی خب حقم داره من همش دارم قربون صدقه این پت ومت ها میرم....
میخواستم حالش روبگیرم که دلم براش سوخت
بخاطرهمین به حسام گفتم:
_ااا....داداشی اینجوریاس
بااین حرفم ارشیابابهت منو نگاه کرد منم یه لبخند زدم وبرگشتم سمت بچه ها که دیدم ریزریز دارن میخندن
اینا هم چه خجستن
حسام_بله...میخوای بخوا ...نمیخوای هم بخوا
_خب حالا که اینطوریه منم میخواستم یه خبرخوب بهت بدم....ولی حالا بمون تو خماریش...
بعداز تماسم باحسام برگشتم سمت بچه ها وگفتم ....چراسفارشاتون رونمیخورین؟؟؟!!
امیر_منتظربودیم تو حرفات تموم بشه بعد.......
منم انگارنه انگار که دارن بهم تیکه میندازن ...گفتم:
_خب حالا که تموم شد....بخورین دیگه...قهوه ها هم سرد شدن
مبینا_الهام حسام بود؟
_اره
سحر_چی می گفت؟
_خصوصی بود
سحر_خیلی بیشوری....همچین هم عاشقونه صحبت می کردی که منم شک کردم حسام باشه
مریم_بابا...شماها کجای کارین....اونسری امین زنگ زده بود....نمیدونین چه جوری حرف میزد که من داشتم میاوردم بالا(گلاب به روتون)
_حسودین دیگه...برادرامن....اخه نمیدونین چه جیگرایی هستن که...حیفم میاد بدمشون دست مردم
...._الهام!!!
برگشتم سمت صدا....اااا این اینجا چیکارمی کرد!!!

_سلام
همه بچه ها هم 2تاچشم داشتن 4تا چشم دیگه قرض گرفتن به ما نگاه می کردن
اصلا توقع این یکی رو نداشتم.....روزبه اینجا چیکار می کرد....
_سلام اقا روزبه خوب هستین؟
روزبه_ازاحوالپرسیای شما....دخترتوچیکارکردی بااین داداشت...ازوقتی که اومدی سایش سنگین شده
خندیدموگفتم:
_امین کلاسایش سنگینه
روزبه یه نیشخندزدو بچه هارونگاه کرد
خدایا ...نمیدونم چرا هرچی خل وچله به پست ما میخوره...این دیگه چرانیشخندمیزنه...مگه ارث باباش رو طلب داره.ایششششش
چشم توچشم ارشیا شده بود همینجوری همدیگررونگاه می کردن
منم اومدم یه خیری کرده باشم ...برگشتم سمت بچه ها وگفتم:
_معرفی می کنم بچه ها اقا روزبه یکی ازدوستان امین والبته من تو تهران...
واقاروزبه ایشون ارشیا خان و.....وایشونم سحر جون دوستان بنده هستن
روزبه_خوشبختم
مریم ضایع هم صداش روبردبالا وگفت:
مریم_کلک این دوستت رومعرفی نکرده بودی
برگشتم سمت مریم ویه چشم غره براش رفتم تا حساب کاربیاددستش
_مریم جون من اقاروزبه روفقط یه باراونم جلودانشگاه امین دیده بودم ویه بارهم الان ومثل برادرامن
مثل اینکه ضربه اخرکاری بود
فک روزبه خوشگله منقبض شده بود....بچه پررو اومده میگه الهام...چطوره اصلا بگی عزیزم
روزبه_الهام خانم من فعلا برم ....شما تهران تشریف نمیارید
یه خورده نگاش کردم.....بابا این دیگه کی بود....خیلی پرروئه
_اگه خدابخواد هفته دیگه میرم
روزبه_پس تاموقع مهمونی میاین
_مهمونی؟!
روزبه_بله ....تولدمه....به امین وحسام هم گفتم اگه اومدین شماروهم باخودشون بیارن
ایشششش.....خیرسرت می گفتی پارتی دیگه....مثل این نی نی کوچولاها میگه تولدم
_باشه چشم اگه تونستم زحمت میدم
روزبه_تونستین نه.....حتما باید بیاین..
بدون اینکه منتظرجواب بمونه فوری خداحافظی کردورفت
دوباره نشستم سرجام
امیر_میخواین برین تهران
_اره....هفته دیگه بابچه ها میریم
ارشیا_ماهم میخوایم بریم تهران....داریم میریم بلیط بگیریم واسه شما ها هم میگیریم
باتمسخرگفتم:
_نه بابا تو زحمت میفتین....راضی نیستیم
ارشیا_ماراون زبونتو بزنه دختر....جای تشکرته
مبینا_ارشیا خان شما به حرف الهام گوش ندین...ممنونتون میشیم اگه 4تا بلیط واسه ماهم بگیرین
ارشیا_ازاول هم میخواستم همین کاررو بکنم
زحمت میکشیدی...اه اه اه
************************************************** *************
ساعت 9 صبح بود که باصدای درپاشدم
صدای سروش میومد که به درمیزدو می گفت:
سروش_خانما زود پاشین که سه ساعت دیگه حرکت داریما....بععدا جابمونین دیگه نمیتونیم به همین زودیا بلیط جورکنیم
هممون بلندشدیموبعدازبرداشتن وسایلا رفتیم بیرون منتظرتاکسی تا مارو تافرودگاه ببره
************************************************** ***********************8
ساعت 2 غروب بود که هواپیما نشست زمین
بعدازگرفتن وسایلا واومدن بیرون ساعت شد حدودای 4 ظهر
ارشیا_خانما منو محمد مسیرمون سمت شهرک غربه هرکی اونسمتیه بیاد باما بریم


خونه ما هم شهرک غرب بود بخاطر همین مثل یه دختر خوب بدون هیچ کلکلی با ارشیا ومحمد بعداز خداحافظی از بچه ها سوار تاکسی فرودگاه شدیم
**********************************************
ارشیا_الههام خانم ادرس خونتونو بدین اول شماروبرسونیم بعد مابریم
_اگه عجله دارین اول میخواین بره سمت ادرس شما بعدمن میرم
محمد_نه عجله ای نیست..
منم از خدا خواسته ادرسو گفتم دلم لک زده بود واسه پسرا ومامان بابا...تازه بهشون هم نگفته بودم که دارم میام تهران
بعد 40دقیقه رسیدیم جلوی خونمون.....

خونه ما تویه کوچه بن بست بود بعداز اینکه پیاده شدم برگشتم سمت ارشیاو محمد وگفتم:بفرمایین داخل

ارشیا_نه الهام خانم ..شمابرین توماهم میریم

_اخه اینجوری که بده

محمد_نه چه بدی ای..شما بفرمایین ...ماهم ایشالله یه سری دیگه مزاحمتون میشیم

احسان-خودتی مارمولک یامن خواب میبینم؟

برگشتم سمتاحسان دیدم باامین جلودر وایستادن دارن منو نگاه می کنن

اخ که دلم یه ذره شده بودبراشون

احسان اومد جلو که پریدم بغلشو کلی بوسش کردم

احسان_هی....خرس گنده این کارا چیه که می کنی....بیاپایین بچه هام بدون بابا میشن

امین_عزیز منو اذیت نکنا....کی بودالان داشت می گفت دلم واسه شیطنتای الهام تنگ شده

رفتم بغل امینوبوسش کردموگفتم:داداشی اینوهمون موقع که ازامین اباد مرخص کرده بودن گفتم خوب نشده ها

احسان_نه بابا

امین_الهام جان معرفی نمی کنی؟1

اوه...اینارویادم رفته بود چه ابروریزی ای هم کردم جلوشونا...خاک برسرم

_واقعا شرمنده بچه ها

ارشیا_ماکه عادت داریم به این کاراتون الهام خانوم

اخه...نفهم این چه حرفیه جلوداداشام میزنی....یه جوری گفت که فک کردم زنشم و تاحالا دوجین بچه براش زاییدم

امین یه تای ابروش رو داده بود بالا وگفت:بله؟

دیدم اوضاع قاراش میشه گفتم:

امین و احسان داداشام هستن وبعدروکردم به سمت اونا و گفتم:

_ارشیا خان ومحمد خان هم از هم دانشگاهیامون هستن وهم همسایه ماهستن

احسان وامین باهم گفتن خوشبختیم

بعدیه سری تعارفات اونا رفتن ماهم رفتیم خونه

ازدر که رفتم تو با صدای بلند گفتم سلام بر عزیزان عزیزترازجانم

میدونستم که هم مامان هست وهم بابا اخه احسان راپورتش رو داده بود

مامان بدو بدو ازاتاق اومدبیرون وبادهن باز داشت منو نگاه می کرد

خودمو انداختم تو بغلشو گفتم :مادرمن روح که نمیبینی خودممم

مامانم خندش گرفته بود مثل اینکه تازه یادش اومده بود من کیم یکسره داشت بوسم میکرد وقربون صدقم میرفت ...بعدازمامان هم

نوبت بابا بود مامان منو باصد تا بوسه بادکش گذاری کرده بود ولی بابابه سبک روز پیش میرفت اروم بوسم کرد

بابا ما هم کلکیه واسه خودش
********

امین_الهام زنگ بزن به هرکدوم ازدوستات که دوست داشتی واسه مهمونی دعوتشون کن

دهن کجی کردمو گفتم:اگه تو نمی گفتی من دعوتشون نمی کردم

امین_منو بگو که میخواستم به کی خوبی کنم

احسان اومد تو وگفت:من موندم مامان واسه این مهتابی سوخته واسه چی میخواد جشن بگیره

مامان منم ازاونجایی که موقع قبولی دانشگاه نزاشتم جشن بگیره الان کلیدکرده رومن که حتما باید یه جشن مفصل بگیریم

احسان_شیکمت بره

_هیکلت بره

حسام-اون زبونت بره

داشتیم کل کل میکردیم که باداد امین هردومون ساکت شدیم ....نمیشه گفت ساکت به عبارتی خفه شدیم

امین_فقط بلدین اعصاب خورد کنین

پررو پررو بهش گفتم:امین فک کردی صدای قشنگی داره که در معرض گوش قراردادی

خندیدو گففت:من هرکی رو بتونم ادم کنم تو یکی رو نمیتونم

امین_الهام من ساعت 6میام دنبالت بریم لباست رو بگیریم...حسام تو هم بلندشو که باید بریم بابااحظارمون کرده

اه...حالا چی میشد مامان جشن خودمونی میگرفت ...من باید چندساعت تمام اون نوه های تخس خاله های مامان رو تحمل کنم ..اوه

یاشار....ایش اون که سوسول خدادادی هست....خره 25 سالشه ولی لباسای مترسک هارو میپوشه ....سانازو بگو ....دختره لوس

سرمو تکون دادم

کم فک بکنم تا خل نشدم ...اگه بخوام دونه اونه بگم تا فردا صبح ول میکشه تازه فامیلای بابا هم هستن....نوه های عموش

و...ایش ...ولشون کن اصلا از فکرشم کهیر میزنم
------------------------------------------------------------------------

بعدرفتن پسرا زنگ زدم به مریم و سحرو مبینا واسه فردا شب که مامان واسم جشن گرفته بود دعوتشون کردم ...موقعی که زنگ

زدم به مریم ماجرااینکه امین واحسان ارشیا ومحمدرودیدن واسش تعریف کردم وگفتم به نظرت واسه جشن دعوتشون کنم

مرم هم که کلا باهیچی مشکل نداره گفت دعوت کن منم به محمدوارشیا زنگ زدم بعددیدم بده که سروش وامیررو دعوت

نکنم ....زنگ زدم اونا رو هم دعوت کردم

ساعت 6 بود که امین اومددنبالم وباهم رفتیم لباسمو گرفتیم

یه لباس حریر سفید دکلته بود وازاونجایی که مراسم مختل بود یه کت ساتن یفید خوشگل هم برای روش گرفته بودم جلوپیرهن هم تا

روزانوم بودو پشتش یه دنباله حریر داشت که رو زمین کشیده میشد...میخواستم اونو با یه بوت

سفیدبالا زانو که امین از فرانسه خریده بود بپوشمشون...خداییش خیلی شیک بود لباسم ...من که عاشقش شده بودم

شب که میخواستم بخوابم مامان هزارباریاداوری کرد که صبح زود بیدار شم کاراموبکنم وبرم ارایشگاه

اخه نمیدونم ارایشگاه واسه چی بود

ولی چرا میدونم.....خاله های مامانو و فامیلاشون همچنین فامییلای دیگه بابام اینا غیراز عمو وعمه ودایی وخاله های خودم بقیه

خیلی باهم رقابت داشتن از اندام گرفته تا لباسو خوردو خوراک

خب طبیعیه که مامانم نخواد جلوشون کم بیاره



|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








قدرتمند ترین پکیج رپورتاژ و بک لینک

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نويسندگان
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تبلیغات متنی
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
ساخت وبلاگ
اپلود عکس
آپلود عکس با لینک مستقیم
دانلود سریال ایرانی طنز
خرید ساعت مچی
هاست ارزان | خرید هاست
طراحی سایت در تبریز
دانلود رمان

خرید کانکس مسکونی
کسب درآمد اینترنتی
چت روم
ثبت شرکت
ثبت شرکت در کرج
خرید بک لینک ارزان
طراحی سایت در کرج
چت روم
قاصدون

خرید ژل امیزشی
دانلود رمان عاشقانه
تایتان چت
دانلود فیلم ایرانی با لینک مستقیم
جملات زیبا از بزرگان | جملات مفهومی
دانلود کلیپ خارجی
اخبار حوادث
مجله زیبایی بانوان
مجله اینترنتی مد
والپیپر های زیبا
دانلود فیلم ایرانی
دانستنی های پزشکی
جملات عاشقانه | عکس های عاشقانه
انجم تفریحی حد و حدود
اس ام اس مناسبتی
دانلود برنامه آشپزی اندروید
دانستنی های جنسی | آموزش روابط زناشویی
مجله تفریحی و سرگرمی
جملات عارفانه | جملات درمورد خدا
دکوراسیون داخلی ایرانی
دانلود آهنگ ایرانی غمگین
دانلود نرم افزار اندروید جدید
مجله تفریحی سرگرمی خر تو خر
آموزش طراحی سایت
دانلود بازی اندروید دخترانه
قران انلاین
طراحی سایت در تبریز
دانلود آهنگ ایرانی
سایت تخصصی ماشین
آبادان نیوز
الوان وب
دانلود اهنگ جدید
چت روم
بیت کوین
چت روم
گالری مدل لباس کودک
فال و طالع بینی
زیست پلاس - مرجع جامع کنکوریها
دانلود آهنگ جدید ایرانی
خرید ساعت کاسیو
علی چت
جوک 19
پایگاه خبری سهامدار نیوز
وایبر سافت
آنتیک موزیک
مجله تفریحی غزاله چت
مجله سرگرمی آلاله چت
خدمات بلاگ | url shortener service
خرید بک لینک
دانلود عکس متن دار با کیفیت HD
مجله تفریحی سرگرمی فانیا
دانلود موزیک پاپ ایرانی
مجله اتو چت
رویا طرح
زرنا نیوز
مجله امگا چت
طنز بازار
شلیل چت
پورتال محیا چت
درهاج چت
چت ایمیل

اف سی بی چت
ابتین چت
مکس نیوز
گلچین 98
مجله فان گپ
پورتال ماهان چت
چت تاپ
نانسی چت
نوز چت
شیدا چت
بزرگترین سایت مرجع ماشین
چت نشین
سلکت موزیک | دانلود آهنگ پاپ
شطرنج اراک
دروغ چت
فروش محصولات ورزشی | ایران پولار
سایت پیچک چت
اسکای پاتوق
افسون چت
محبت چت
سایت تفریحی 200 لاو
باکس نیوز
مجله پارسا گپ
دانلود فیلم و سریال
نوا گیم - دانلود بازی کامیپوتر کم حجم
پی فور فیلم
دانلود والپیپر
جدیدترین عکس های هنرمندان و مد لباس

چت ققنوس
آرال چت
همراه چت
ماه پری چت
بهاره چت
تفریحی چت
پارسینا چت
بروز موزیک
آبنباتی چت
تمدن ها
برترین ها
شارژ0
خونه تو
عشق اول چت
نانو چت
هیدن چت
چت نت
سیاهی چت
کوه چت
رهام چت
چت نو
عشق ابدی
فروشگاه اینترنتی
او موزیک
دانلود کلیپ جدید | عکس خفن
چت ماتیار
پورتال با ما
آنیلا چت
پورتال رومنا
فور چت
دانلود رایگان
آزران دانلود
دانلود فیلم و سریال
پرنس چت
فرار چت
پورتال آرمین
پارسینا چت
پورتال همدان
چت تاپ ناب
فروش بک لینک
تهران روم
تاپ رمان
پورتال برف
سایت ره گوی
قالب وبلاگ

http://www.saclongchamp--pascher.fr/
http://buyviagransa.com/